خدا جون اگه میدونستی که من با بارون اومدن اینقدر سرحال میشم لابد هرروز بارون میبارید! یاد کارتون سنندیپیتی میفتم . یه موجوداتی بودن که موقع بارون میومدن دهنشون رو وا میکردن و خوشحال ... من هم مث اونام . 
مامان عزیزم آنژیو شدند و خدا رو شکر فقط یه رگ اونم در حد ٢٠ -٣٠ درصد گرفتگی داشت که گفته شد با دارو رفع میشه . ما هم پریشب( بعد از چند روز که ممنوعیت داشتم!!!) رفتیم دیدنشون . خدا رو شکر خوب بودن . الهی همه مامان باباهای مهربونتون خوب باشند همیشه.
تو راه برگشت بارون گرفت و همونطور که تو اتوبان همت داشتیم پیچ میخوردیم من هم صورتم رو عین همون موجودات بیرون گرفتم تا بارون بخورم. اسپیدار میگفت تو از جوجک هم بدتری که !!!
دیروز روز قدس رو در خانه با دیدن ۴ عدد فیلم به پایان رساندیم تا به دهان یاوَه گویان و اینها ... شما چی کار کردین؟ 
یادش بخیر بچه که بودم عید فطر ها واقعا عید بود . بعد از یک ماه همه واسه صبحونه سر سفره بودیم و بوی نون سنگک و حیاط آب پاشی شده مستم میکرد... حالا من فردا کجا از اون نون های اونقدی گیر بیارم؟ تراس رو آب پاشی کنم؟ یا ... 
جوجک خانوم دیگه اگه بیست روز هم تحمل کنی جات بزرگ میشه .
میدونی که همه لباسهاو وسایلت رو با اسپیدار تو کیفت گذاشتیم که اگه سر زده اومدی ما غافلگیر نشیم؟ فقط فکر کنم مسواک و شونه یادم رفت بذارم...
فقط ٢ روز دیگه میام سرکار . بعدش استعلاجی و شاید هم دیگه کمتر سر بزنم اینجا . اما میام خبر همتون رو میگیرم دوست جونهام و میام یه عکس از جوجک خانوم براتون میذارم اینجا.

همه جا صورتی