بانوی اردیبهشت




من یک بانوی اردیبهشت به معنای واقعی کلمه هستم. من و همسرم اسپیدار در یه روز زیبای پاییز ازدواج کردیم و بازهم توی یه روز زیبای پاییز منتظر جوجک زیبایمان هستیم ... اینجا همون دفترچه خاطرات قدیمی من هست که حالا شکلش عوض شده ...



نویسنده : بانوی اردیبهشت ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٦

مدتی است که در مورد دخترکم به جایی رسیدم که حس میکنم چیزی نیستم جز دور باطل. در عرض یک ماه اخیر مجبور شدم بیش از 7-8 بار به دکتر مراجعه کنم. از انواع و اقسام دکتر متنفرم. چون به راحتی هرکدوم یه برچسب به دخترکم زدند و حال خرابی رو در شبانه روز تجربه میکنم. طوری که اعتمادش از من سلب شده و همش فک میکنه که میخوام ببرمش دکتر...

این وقتها من همش یاد این میفتم که واقعا چه عذابی رو پدر و مادر هامون متحمل شدند تا به اینجا برسیم.

این روزها به شدت دنبال یه تغییر و تحول و یا حتی یه مسافرت کوچولو و هرچیزی که من رو از این حال و هوا در بیاره هستم.

کاش حداقل یه بارون بیاد. کاش یاسی من خیلی زود خوب بشه. کاش بچه ها مریض نشن.....

خیلی خسته ام ولی تازه شنبه است...

                                                 همه جا خاکستری

بعد نوشت: دیروز یاسی اومد در حالی که میگفت گرگ شده من رو خورد و گفت تموم شدی دیگه مامان ندارم!!!! من هم بهش گفتم اِ اِ اِ پس از این به بعد پیش کی زندگی می کنی؟ گفت : پیش مامان جون و بابا جون به بابا هم میگم بهم سر زبزنه ...!!! من هم دوباره چشام گرد شدو کلی دپرس! ):









نویسنده : بانوی اردیبهشت ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۸

هوا رو وقتی بارونی میشه خیلی دوست دارم.حتی اگه به زحمت بیفتم.حتی اگه دیر برسم. دوس دارم خنکای هوا به صورتم بخوره و برم تو خیالم. مخصوصا اگه تو ماشین باشی و جمعه باشه و خیابونها خلوت باشه و آهنگ ملایم...

از دوران دانشگاه یه تعداد زیادی نوار کاست دارم که الان نمیدونم باهاشون چی کار کنم. دلم میخواست یه ضبط کاست دار داشتم. اما خب همش موسیقی سنتی ِ . از شهرام ناظری و شجریان و همایون و ... چقدر دیوانه وار تا خود صبح این کاست ظبط میچرخید و دوباره از اول... چقدر دوست داشتم وقتی هوا بارونیه آتش در نیستان ِ‌ناظری رو گوش بدم و برم تو هپروت و خودم هم خوب یادم میاد که اون موقع اون حس و حالم رو خیلی هم دوست میداشتم. یه جور آزار ِ خود بود.

حالا موندم با این کاست ها چی کار کنم. حتی اگه ظبط هم داشته باشم یاسی از این آهنگ ها دوس نداره . مجبورم یه کاست هم پر کنم از آهنگ های مورد علاقه اون. واکا واکا شکیرا و سوسن خانوم و گل پری جون. دخترکم وقتی خیلی خوابش میاد با آهنگ گل پری جون خوابش میبره!!!!

نمیدونم فقط من اینجوریم یا نه ! وقتی که خیلی دارم از یه چیزی لذت میبرم یهو وسطش دلم میگیره و هری میریزه. مثلا یاسی خوابیده همه کارهام به موقع انجام شده و من هم کنارش آروم دارم نگاش میکنم و از تماشای اجزای صورت کوچولوش لذت میبرم اما تو اوج این خوشبختی یهو دلم میگیره . شاید کسی این حس منو تجربه نکرده باشه. شاید هم خل شدیم رفت...

                                           همه جا آبی









نویسنده : بانوی اردیبهشت ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٧/۱٧

دیروز همزمان با روز جهانی کودک  یاسی دو ساله شد.

2 هفته است که میره مهدکودک و ظاهرا دیگه مشکلی نیست.

بعضی اوقات شیطنت عجیبی  توی چشماش موج میزنه . دیروز در همین حالت اجازه نمیداد که استراحت کنیم . اسپیدار بهش گفت : آقا گرگه میادها... یاسی هم خندید و گفت من حبه انگورم آقا گرگه که منو نمیخوره !!!!

این روزها بهترم.

                            همه جا زرد









نویسنده : بانوی اردیبهشت ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٦

باز دوباره باد پاییزی به صورتم میخوره و حالم رو عوض میکنه , حتی من نمیدونم یاد چی میفتم , اما باز یه جورایی میشم که اصلا نمیدونم خوبم یا بد!!! یه جور خودآزاری لذت بخش! انگار مثلا دارم تو فضا حرکت میکنم. گاهی اوقات روزها اینقدر یکنواخت حرکت میکنند که گذر زمان رو نفهمی , ولی بعضی اوقات هم دلت میخواد متوقفش کنی... اصلا ولش کن. انگار دارم دری بری مینویسم. بعد از یه ماه که اومدم بنویسم اینجوری.... این روزها دل و دماغ کار کردن رو ندارم. همش میگم لابد درست میشه , نکنه دپرسم, نکنه تیروئیدم بهم ریخته , نکنه ... اما آزمایش کاملی دادم و دیدم هیچ مشکلی نیست. ولی خسته ام....

یاسی رو باید از اول مهر بذارم مهدکودک . بعد از کلی گشتن و پرس و جو که کدوم بهتره و ... یکی رو انتخاب کردم . اما اصلا نمیخواد وایسه . شاید هم حس میکنه که من نسبت به این مهدها چقدر بددلم .گریه میکنه و مدام به من میچسبه . تازه یه روز هم وقتی از مهد اومدیم بیرون گفت مامان تو من و دوس داری؟ جوابشو ندادم یعنی داشتم به سوالش فکر میکردم که این بار بلند تر سوالش رو تکرار کرد و من هم جواب دادم آره عزیزم خیلی زیاد بعدش گفت منم مامان رو دودودو ( دوست دارم) 2تا!!!! دلم شور زد دلم میخواست بگم فک کنم 2 تا هم زیادمه...

                                             همه جا سرمه ای









نویسنده : بانوی اردیبهشت ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٢

هفته پیش رفتیم کیش. رفتیم یاسی دریا ببینه خوشحال بشه. اما گرم بود اونقدری که همش بیرون که میرفتیم ساکت و کم حرف میشد. از موهاش آب میچکید . آخرش هم غرغر میکرد. اما من خودم از حرارتش ناراحت نمیشدم. یه جورایی مثل سونای بخار بود. خیلی هم تمیز بود. دوچرخه و قایق و کشتی و هواپیما رو باهم تجربه کردیم ولی بدترینش هم هواپیما بود. واقعا ریسک بزرگیه که با هواپیما بری مسافرت. اقای نسبتا توپولی که پشت مانشسته بود ، شکایت داشت که صندلیش شکسته و وقتی به مهماندار شاکی شد ،مهماندار با کمال خونسردی گفت که مهم نیست اما باید کمربندتون در هر شرایطی بسته باشه. میز های شکسته و داغونی هم که به پشت صندلی ها وصل شده بود دائم میفتاد و همه رو کلافه کرده بود. دست آخر هم با غذای مزخرفی که لطف فرمودند و آوردند هرسه تامون مسموم شدیم. یاسی هنوز هم خوب نشده و کلی هم لاغر شده. این هم مسافرت ما بود به کیش. کلا ما همه چیمون باید بهم بیاد هوم؟

                                                 همه جا بنفش!!!!