بانوی اردیبهشت

من یک بانوی اردیبهشت به معنای واقعی کلمه هستم. من و همسرم اسپیدار در یه روز زیبای پاییز ازدواج کردیم و بازهم توی یه روز زیبای پاییز منتظر جوجک زیبایمان هستیم ... اینجا همون دفترچه خاطرات قدیمی من هست که حالا شکلش عوض شده ...
 
دیگه مال خودم نیستم....
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸  

*فکرش رو هم نمیکردم که یه یه روز اینقدر مال خودم نباشم که مجبور شم یه دستی تایپ کنم. اگه دارید میگید خوب حالا مگه مجبوری؟؟؟؟ منم میگم آره مجبورم . دیگه چند روزی بود که به حد جنون رسیده بودم. دیروز جوجک رو گذاشتم پیش اسپیدار و خودم رفتم آرایشگاه . خیلی خسته شدم. آره دوست جونها دیگه مطلقا مال خودم نیستم . تازه کلی حرف و حدیث کنار بچه هست از قبیل اینکه چی بخور چی نخور آخرش هم میشه مثل الان نمیدونم بالغ بر یک ساعته که من چی کاره ام. جوجکم به اندازه ١-٢ دقیقه شیر میخوره در حالی که چشماش بسته است تف میکنه طوری که میگی سیر شده اما چند دقیقه بعد حرفت رو پس میگیری ... این در حالیه١ ساعته کامل شیر خورده . دیگه راستی راستی قاط میزنی . اما همه یه طرف صورت ماه جوجکم یه بطرف اگه بدونید چه شیرین عسلیه . مخصوصا که مثل الان تو خواب میخنده .... میگم قاط زدم باور بفرمایید...

**جوجک خانومم خیلی برات آرزو دارم . پدرت هم همینطور. کلی دلمون برات غنج میره عزیزم . وقتی هم بی وقفه گریه می کنی دلمون خیلی میسوزه ...

*** دارم آلبوم سیمین غانم رو گوش میکنم و همزمان یاد چند باری که ر فته بودم کنسرتش .... خیلی خوش گذشت ... کی دیگه بتونم برم کنسرت ، سینما ؟؟؟

                                      همه جا آبی کمرنگ



 
جوجک به دنیا اومد
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸  

سلام دوست جونها.

روز ١۵ مهر بود که برای چکاپ رفتم دکتر که فرمودند ... خانوم امشب بچه ات به دنیا میاد باورتون نمیشه فرصت نداشتم که اضطراب داشته باشم . داستانش مفصله اما دختر گلم که هرچی از ناز بودنش بگم کم گفتم ساعت ٣ شب روز ١۶ مهر ( روز جهانی کودک) به دنیا اومد و تا حدی همه رو غافلگیر کرد . خدا رو شکر الان که ١١ روز میگذره خیلی بهترم و دارم یواش یواش به وضعیت جدید عادت میکنم. این چند روز به خاطر ورود این موجود نازنین به زندگیمون خیلی روزهای خاصی رو تجربه کردیم. از خدا میخوام که  هرکسی که دوست داره را از این موهبت بی بهره نگذاره . الان هم جوجک خانومم خوابه . زیاد دیگه مثل قدیما نمیتونم طولانی بنویسم. برمیگردم ... 

                                           همه جا یاسی



 
خاطرات مدرسه
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸  






























































 
بارون زیبا ....
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸  

خدا جون اگه میدونستی که من با بارون اومدن اینقدر سرحال میشم لابد هرروز بارون میبارید! یاد کارتون  سنندیپیتی میفتم . یه موجوداتی بودن که موقع بارون میومدن دهنشون رو وا میکردن و خوشحال ... من هم مث اونام .

مامان عزیزم آنژیو شدند و خدا رو شکر فقط یه رگ اونم در حد ٢٠ -٣٠ درصد گرفتگی داشت که گفته شد با دارو رفع میشه . ما هم پریشب( بعد از چند روز که ممنوعیت داشتم!!!) رفتیم دیدنشون . خدا رو شکر خوب بودن . الهی همه مامان باباهای مهربونتون خوب باشند همیشه.   تو راه برگشت بارون گرفت و همونطور که تو اتوبان همت داشتیم پیچ میخوردیم من هم صورتم رو عین همون موجودات بیرون گرفتم تا بارون بخورم. اسپیدار میگفت تو از جوجک هم بدتری که !!!

دیروز روز قدس رو در خانه با دیدن ۴ عدد فیلم  به پایان رساندیم تا به دهان یاوَه گویان و اینها ... شما چی کار کردین؟

یادش بخیر بچه که بودم عید فطر ها واقعا عید بود . بعد از یک ماه همه واسه صبحونه سر سفره بودیم و بوی نون سنگک و حیاط آب پاشی شده مستم میکرد... حالا من فردا کجا از اون نون های اونقدی گیر بیارم؟ تراس رو آب پاشی کنم؟ یا ... girl_impossible.gif

جوجک خانوم دیگه اگه بیست روز هم تحمل کنی جات بزرگ میشه . میدونی که همه لباسهاو وسایلت رو با اسپیدار تو کیفت گذاشتیم که اگه سر زده اومدی ما غافلگیر نشیم؟ فقط فکر کنم مسواک و شونه یادم رفت بذارم...

فقط ٢ روز دیگه میام سرکار . بعدش استعلاجی و شاید هم دیگه کمتر سر بزنم اینجا . اما میام خبر همتون رو میگیرم دوست جونهام و میام یه عکس از جوجک خانوم براتون میذارم اینجا.

                               

                        همه جا صورتی



 
بوی مهر...
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸  

 *یادمه خوب هم یادمه وقتی مدرسه میرفتم این روزها واسم خیلی دوست داشتنی بود. روزهایی که واسه مدرسه آماده میشدیم. هرچند همونطوری که قبلا گفتم از مدرسه و جو اون زمان دل پری داشتم اما همیشه شروع مهر واسم خاطره انگیز بود. یادمه میرفتیم کتابهام رو میخریدیم به اضافه کلی لوازم تحریر دیگه ... میومدم خونه همه کتابهام رو با دقت جلد میکردم . اونموقع دفتر ها رو با کاغذ کادو های خوشگل کادو میکردن... خیلی از این فانتزی ها نبود . من هم کلی توی اینکار سلیقه به خرج میدادم و کلا دفتر هام رو هم خیلی تمیز می نوشتم .  خلاصه کلی حال میکردم . چند تا پاک کن فانتزی هم به پاک کن هام ( کلکسیونر بودم !!!!) اضافه میکردم و تو خنکای عصرهای شهریور دلم واسه باز شدن مدرسه غنج میرفت .واسه دیدن دوستام و معلم هایی که دوستشون داشتم لحظه شماری میکردم. لباسهام رو هم از یک هفته قبل مرتب و آماده میکردم. یادش بخیر...

*بازهم دلم واسه خونه قدیمی مون تنگ شده ...یه سال من و داداشم  یه جوجه داشتیم . از همونهایی که همه اول تابستون n تاش رو میخریدیم ، آره همون زردها ... نمیدونم این یه دونه چی شد که سالم موند و بزرگ شد و خروسی شد واسه خودش ... اما خشن . چون ما بهش همه چی میدادیم جز دونه !!! بعد دیگه مامان از وجودش شاکی شد و از صداهای ناهنجارش ... یه روز دیدیم نیست . بابام برده بودش نمیدونم کجا ...گریه کردیم ... دلمون گرفت . اون موقع هم شهریور بود.

*مامان مهربونم قلبش دوباره درد گرفته ... سه ساله که قلبش ناراحته . برای دومین بار فردا میخواد آنژیو بشه . خدا کنه وضعیتش خوب باشه . همش ناراحته که وقتی جوجک من به دنیا میاد حالش خوب باشه . منم میگم نگران نباش ... همه چی درست میشه . اما اون میفهمه که چشم های من هم نگرانه . خدا کنه مشکل جدی نباشه . این وسط هروقت که مامانم مریض میشه بابام بیشتر روحیه اش خراب میشه .همش تو خودشه دلم خیلی میسوزه واسه هردوشون ... بعضی وقت ها میگم کاش من میوموندم پیششون واسه همیشه ... یاد اسپیدار میفتم ... نمیدونم .

*دیشب اسپیدار به من گفت دختر بهاری. بهش گفتم اما من توی پاییز جز زندگیت شدم و خودم هم عاشق پاییزم . اما گفت من عاشق بهارم و تو هم دختر بهاری هستی . من واقعا عاشق پاییز و بوی پاییز و هواش و صداو رنگش هستم. از همون بچگی هم دوست داشتم همه اتفاقهای خوب زندگیم توی پاییز باشه .   مخصوصا هوا ابری باشه . هم روز عقدم تو پاییز ...هم عروسیم Hippieو حالا هم جوجک خانوم بانوی مهر ماه

خداجون ازت میخوام همه چی به خیرو خوشی تموم بشه و مشکلی هم پیش نیاد.

                                              همه جا سبز