پاییز طلایی۹۳

اینقدر روزها دنبال هم میدوند که باورم نمیشه تازه اینجا یه پست پاییزی گذاشتم... وای دوباره داره پاییز میشه. گذشته از ترافیک اول مهر و زود تاریک شدن هوا ماه مهر برای من بسیار خاطره انگیزه. شاید قبلا هم گفتم اما بیشتر اتفاقات مهم زندگیم تو این ماه اتفاق افتاد . یاسی امسال به پیش دبستانی 1 میره و خانومی شده برای خودش دخترم. یک ماهی هست که داریم به کلاس شنا میریم. من که آب برام جز چیزهایی بود که نسبت بهش ترس ریشه ای داشتم الان در وضعیتی هستم تو کلاس که تاحدی راضیم میکنه. این حس نجنگیدن با آب رو هنوز یاد نگرفتم و هنوز تمام عضلاتم به شکل منقبض هست و به قول مربی یاد نگرفتم تو آب ریلکس باشم. شاید این رفتن به کلاس شنا اولین قدم در جهت مقابله با ترس های زندگیم بود . بعد از این برنامه برگشتن به رانندگیه. یعنی اول باید گواهینامه تمدید بشه و بتونم دوباره پشت فرمون بنشینم. شاید خیلی خنده دار باشه به نظر خیلی ها ولی من از رانندگی.آب. و ارتفاع به شدت میترسم . حالا دارم مقابله میکنم ... امیدوارم که یاسی هم بخوبی پیش بره . احساس رضایت دارم از این بابت که دارم واسه خودم کاری میکنم. 

شاید سرگرم شدن باعث بشه یکم از این خس اضطرابم فروکش کنه که باعث تپش قلب و بالا رفتن فشار خونم شده.... هرچند مسایل پیش آمده نیز بی تاثیر نبوده است.

یاسمینم کمتر از بیست روز دیگر 5 ساله میشوی. شاید از 5 سالگی خودم تصویر مبهمی برایم بجا مانده باشد . دوچرخه قرمز رنگ کیف چهارخونه شبیه یک چمدون کوچیک که هر بار از لوازمم پر میشد و میذاشتم پشت دوچرخه ام و تو حیاط دلبازمون مسافرت میرفتم . به خیال اینکه این دوچرخه قرمز ماشینی هست که همه رو سوار کردم و با خودم به مسافرت میبرم... از جمله تنها برادر چشم آبیم که اون روزها 1 ساله بود و گاهی حس حسادت من رو برانگیخته میکرد. یادمه موهای لختی داشتم که همیشه کوتاه بود. یادم هست که فوق العاده بابایی بودم ... دخترکم اینها مواردی است که من از 5 سالگی ام به خاطر دارم... نمیدونم 30 سال دیگه تو چه خاطراتی از این روزهایی که دست تو دست همدیگه باهم همه جا میریم برات باقی بمونه ... 

امیدوارم این روزهای پاییزی برای همه سرشار از سلامتی و امید به اینده باشه .

همه جا زرد

/ 0 نظر / 18 بازدید