خسته ام

اونقدر ننوشتم که دیگه خیلی سخت شده نوشتن برام. اما امروز دلم میخواد بنویسم تا اگه یه روز اومدم و اینجا رو خوندم یادم بمونه. میگن سن 4 سالگی برای بچه ها سن لجبازیه. یاسی دیگه چهار و نیم رو هم رد کرده و من انتظارم اینه که دیگه خیلی داستان سر لجبازی نداشته باشم. 

یاسی عزیزم اگه یه روز اومدی و اینجا رو خوندی حتما دیگه اونقدر بزرگ شدی که بفهمی من خیلی خیلی دوستت دارم.  اونقدر که شاید همش احساس عذاب وجدان میکنم . که لابد دارم واست کم میگذارم.دیروز به من گفتی بهت هشدار میدم امروز مرخصی بگیری ... و امروز بهم میگی یکم اینجا رو بکار بنداز (میزنی رو گیجگاهم.) من احتیاجی نیست بهت بگم دارم چی کار میکنم. چون هرکاری هم میکنم واسه این هست که بهش اعتقاد دارم و با عشقه..... اما مامان جونی میدونی واسه کارهای خودم آخرم؟ من این روزها تقریبا از زندگی خودم چیزی نمی فهمم... و این میدونم که بده. راستش از یکنواختی و حجم کار خسته ام.... شبها که میخوابم از خستگی نمی فهمم .... شاید بگی به من ربطی نداره ... تازگی ها هم اتفاقا بعضی وقتا به من میگی به تو مربوط نیست... من نگران نوع ادبیاتت با خودم نیستم. من نگران این هستم که دخترم مهربونی رو فراموش کنه.... حتی یه وقتایی میترسیدم که تو از اون احساساتی هایی نشی که بخواهی همش بزرگ که شدی غصه من و بابایی رو بخوری و حتی از این نگران بودم.... اما تو انگار برعکس شدی. همواره از من توقع داری و بیشتر اوقات تشکر رو فراموش میکنی و بیشتر اوقات هم ناراضی هستی. من دوست دارم شاد باشی و از زندگی لذت ببری. از بچگی از دوستات از بازی های کودکانه از پارکی که هرروز میریم.... 

بعد میگم نکنه این همون بحث زیاد بودن امکاناته.... از طرفی هم همون حس که نه من باید برای دخترم تا جون مایه بگذارم.... و امروز به نظرم این خط و مرز رو گم کردم و زیر بار این مشکل که شاید به نظر خیلی ها خنده دار باشه همواره احساس خستگی دارم.... 

هیچ دوست نداشتم بعد از این همه وقت بیام اینجا و غر بزنم. اما نوشتم شاید این رو یه روز یاسی بخونه ...

                                             همه جا سرمه ای 

/ 0 نظر / 16 بازدید